فشار…
دیروز داشتیم سر اومد زمستون گوش میکردیم با بغض گفت بیشترین چیزی که بهم فشار میاره اینه که مامانمو با اون حالش بردم رای بده.
دیروز چهلم مامانش بود…
فارسی یا؟؟؟؟؟
هفته گذشته یه سفرکاری به تبریز داشتم قرار بود چند روزی بمونم اونجا
از فرودگاه تاکسی گرفتم دفعه اول بود این شهرو میدیدم شروع کردم از راننده سوال پرسیدن
آقا اینجا کجاست؟
جان؟؟؟؟
میگم اینجا کجاست؟
مرکز شهر
رستوران خوب کجا هست؟
جان؟؟؟
کجا برم غذابخورم فردا؟
ها برو فلان کجا
کجا هست اینجا یی که میگین؟
منتظر بودم بگه تا یاداشت کنم دیدم عصبانی زد کنار ماشینو آخه پدر جان من فارسی حرف بزنم یا رانندگی کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
از محبت؟؟؟
این دفعه که خواستی به کسی لطف کنی قبلش حتما اینو در نظر بگیر که اون لطف خیلی زود تبدیل میشه به وظیفه تو دیگه کسی بابتش از تو ممنون نخواهد بود چه بسا بخاطر نبودش مواخذه هم بشی
آره قبلش خوووب فکراتو بکن که نرسی به این باور که از محبت گل ها خار میشوند
انسانیت پدر من
پدر محترم موبایلشو گم کرده بود هراسون و پریشون زنگ زد که حالا چیکار کنم؟ گفتم هیچی پدر من یه زنگ به شماره خودت بزن اگه برده باشن که دیگه رفته اما اگه طرف آدم حسابی باشه که واست نگه داشته بری بگیریش
از شانس بابای ما موبایلشو یکی تو تاکسی پیدا کرده بودو آدرس گرفته بود آورده بود رسونده بود دستش
تا مدتها بابام هر جا مینشست در وصف امانتداری و اینکه این آدم چقدر انسان بوده ساعتها نطق میکرد …طرف حسابی دلشو برده بود هی میگفت تو این دوره زمونه این آدمو باید طلا گرفت
یه چند ماهی از این داستان میگذره یه روز که باباهه با تاکسی داشته میومده خونه میبینه یه موبایل افتاده زیر پاش همه خاطرات خوشی که از این جریان داشته میاد جلوی چشمش حس قهرمان بازیش گل میکنه میگه ا ز کجا معلوم این راننده یا مسافر بعدی آدم حسابی باشن و هپلی هپوش نکنن زود میذاره جیبشو میاره خونه میشینه منتظر که طرف زنگ بزنه یه روز دو روز یه هفته بابای ما که تو آینه رو پشتش دو تابالم میدیده و فکر میکرده میشه فرشته نجات صاحب موبایل همینجوری منتظر که طرف بیاد و موبایلو بگیره و کلیم از ش به خاطرانسانیتش تعریف کنه اما خبری نمیشه که نمیشه یه ماه میگذره که ماماننمون از سفربرمیگرده و جریانو میشنوه میگه برو برداربیارشاید شمارشو از توش پیدا کردیم حتما میتونید قیافه مامانمو وقتی میبینه بابام جای گوشی موبایل ریموت کنترل ضبط ماشینو داد دستش تصور کنید؟؟؟؟
یک هفته ای از ورودم به خونه جدید گذشته بود کارتونا همه خالی شده بود میشد گفت که جا افتادم دیگه که تازه متوجه ویوی پنجره فسقلی آشپزخونه شدم چقدر اونچه که میدیدم به نظرم آشنا اومد یه حیاط بزرگ یه ردیف آبخوری یه طرف حیاط چند تا دستشوییم اون طرفش حالا من ازاون فاصله چطور اینا رو تشخیص دادم نمیدونم خلاصه یهو خودمو با مانتو مقنعه کنار آبخوری در حالیکه دارم یواشکی با دست آب میخورم و با آستین مانتوم دهنمو خشک میکنم دیدم آآآآآآآررررهههه این دبستان خودم بود ای روزگار دیدی چه زود گذشت آخ آخ آخ چه روزایی رو تو آین حیاط گذروندیم چقدر شیش خونه بازی کردیم همین خیابون پشتی بووودا من چرا زودتر نفهمیدم خب… نوستولم قلمبه شده بود احساساتم فوران کرده بود از کشف این محل بعد از بیست سال…خلاصه که کارم شده بود هر روز ایستادن پشت این پنجره و تو هپروت فرو رفتن آه کشیدن و هر از گاهیم چند تاقطره اشک ریختن… انگار چشام وا شده بود اصلا از اون فاصله شیشخونه های گچی کف حیاطو میدیدم… چقد قربون صدقه اون فسقلی هایی رفتم که زنگ ورزششون بود وبشین پاشو میکردن چقدر واسشون از ته دل ماچ فرستادم و گفتم عروسکا قدر این لحظه هاتونو بدونید……
یه روز که یه رفیق قدیمی مهمونم بود با ذوق و شوق کشوندمش پای پنجره …
-اونجا رونگاااا
-کجا؟
- اونجا اون حیاط بزرگه دیگه
-خب؟
-خب؟؟؟ دبستانمونه دیگه یادت نیست ؟ ببین اونطرف که این بچه ها دارن بازی میکنن وسطی بازی میکردیم یادته
منتظربو دم تا چند ثانیه دیگه تو بغل هم باشیم و شونه هامون از هق هق یادآوری خاطرات کودکی بلرزه اما این انگار اصلا تو باغ نبود همینجوری برو بر منو نگا میکرد …….احمققققققق جووووووون این پادگانه ایناییم که تو دخترای مقنعه به سر میبینی سربازن ….
سرباز؟؟؟؟؟؟؟؟ نهههههه
ماچامو پس بدین
Hello world!
Welcome to WordPress.com. This is your first post. Edit or delete it and start blogging!