انسانیت پدر من

نوامبر 7, 2009

پدر محترم موبایلشو گم کرده بود هراسون و پریشون زنگ زد که حالا چیکار کنم؟ گفتم هیچی پدر من یه زنگ به شماره خودت بزن اگه برده باشن که دیگه رفته اما اگه طرف آدم حسابی باشه  که واست نگه داشته بری بگیریش

از شانس بابای ما موبایلشو یکی تو تاکسی پیدا کرده بودو آدرس گرفته بود آورده بود رسونده بود دستش

تا مدتها بابام هر جا مینشست در وصف امانتداری و اینکه این آدم چقدر انسان بوده ساعتها نطق میکرد …طرف حسابی دلشو برده بود هی میگفت تو این دوره زمونه این آدمو باید طلا گرفت

یه چند ماهی از این داستان میگذره یه روز که باباهه با تاکسی داشته میومده خونه میبینه یه موبایل افتاده زیر پاش همه خاطرات خوشی که از این جریان داشته میاد جلوی چشمش حس قهرمان بازیش گل میکنه میگه ا ز کجا معلوم این راننده یا مسافر بعدی آدم حسابی باشن و هپلی هپوش نکنن زود میذاره جیبشو میاره خونه میشینه منتظر که طرف زنگ بزنه یه روز دو روز یه هفته بابای ما که تو آینه رو پشتش دو تابالم میدیده و فکر میکرده میشه فرشته نجات صاحب موبایل همینجوری منتظر که طرف بیاد و موبایلو بگیره و کلیم از ش به خاطرانسانیتش تعریف کنه اما خبری نمیشه که نمیشه یه ماه میگذره که ماماننمون از سفربرمیگرده و جریانو میشنوه  میگه برو برداربیارشاید شمارشو از توش پیدا کردیم حتما میتونید قیافه مامانمو وقتی میبینه بابام جای گوشی موبایل ریموت کنترل ضبط ماشینو داد دستش تصور کنید؟؟؟؟

Entry Filed under: Uncategorized. .

2 Comments Add your own

Leave a Comment

Required

Required, hidden

Some HTML allowed:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

Trackback this post  |  Subscribe to the comments via RSS Feed


مشترک شوید

 

دسته‌ها

Blogroll